ما همه ف ر ز ا ن ه فرزانه هستیم! ما همه د ی و ا ن ه دیوانه هستیم ...!

دروووود!

چهارشنبه 23 آذر 1390 06:16 ب.ظ

نویسنده : sorI

درود بر شما!
 (السلام علیکم و رحمت الله برکاااااااه یا بچتان باحالتان!!)


(این پست ثابته پس برای دیدن مطالبه جدید برین پایین!!)

من ثوری هستم، اونیکه اون پشته ستاره ، اون سارا (م) ، اون یکی کریم تراختور ، اون یکی سارا (ن) و اون یکی مژده هست! به طوره کلی بچه های کلاس 3/1 فرزانگان 1 تهران میباشیم!

غرض از مزاحمت و زدن این وبلاگ این بود که:

1: بچه های کلاس 3/1 ایشالا 100 ماشالا... شر ترین بچه های مدرسه هستن به طوری که بیش از نصف اونها سه شنبه ای یا چهار شنبه ای شدن (ایشالا...100ماشالا...قسمت شما هم میشه!) ، پس (نه پس) ما چند تا (من و سارا و مژده و کریم و سارا (ن)) تصمیم گرفتیم یه وبلاگ بزنیم که توش خاطرات  بچه ها در مدرسه رو بنویسیم : گاهی از خوشی هامون و گاهی از غم هامون (چه احساسیم من؟!!؟!؟!) (این نوشته هه رنگه نیمکتامون شد!)
2: بیکار بودیم وبلاگ زدیم!
3: بدجور حوصلمون سر رفته بودااااااااا (خوب شد این وبلاگو زدیم!!)
4: خب باید یه جا می بود که ما بتونیم حرفایی که تو حلقمون مونده رو بزنیم دیگههههه و اونجا همینجاست (آره دیگه یه سری ننه غرغرو رو ول دادیم اینجا تا میتونن غر بزنن! )
5: و آخرین دلیلمونم این بود که بلخره یه وبلاگ زده باشیم!

اینم از معرفی و دلایل ایجاد وبلاگ! امیدوارم این اراجیف من و بقیه ی اراجیف ها از دیگر دو3تان مورد توجه شما قرار بگیرد! بی صبرانه منتظر اراجیف های شما هم هستیم!

فعلا بدروووووود!



دیدگاه ها : بیکارین نظر میدیناااااا
آخرین ویرایش: یکشنبه 21 اسفند 1390 07:42 ب.ظ

یه سال بزرگتر شدم قربون خودم برم!یه قدم هم به مرگ نزدیکتر!

چهارشنبه 3 خرداد 1391 07:41 ب.ظ

نویسنده : کبری در فراق کبرا

خوب من دیدم حوصله ندارم فردا آپ کنم گفتم همین الآن آپ کنم!آپ مهمی هم نیس!فقط همینه!

تولدم مبارک!

من 4 خرداد به دنیا اومدم نه اون روزی که کیک آوردم مدرسه!(دقیقا سر اذان ظهر هم به دنیا اومدم!)

همین دیگه تموم شد!برم سیمزمو بازی کنم!

نه صبر کن!اینم منم!

 




دیدگاه ها : نفر تبریک گفتن!!!!
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 خرداد 1391 07:45 ب.ظ

بازم یه سال دیگه رفت... (آپ طویل!!)

شنبه 30 اردیبهشت 1391 01:54 ب.ظ

نویسنده : sorI
یادش بخیر روز اولی که وارد 2.1 شدم... اعصابم از دست صفری خورد بود... آخه من یکیو از تو 1.5 ورداشته بود گذاشته بود تو 2.1... پیرو همین ماجرا یک تعداد صحنه دیدم که....
1) کیمیا و سبا و ستاره ش و دوستاشون رفته بودن بالای طاق پنجره و دست میزدن و آهنگای خیلی خزی میخوندن!!
2) من از کیمیا اینا متنفففففففففففففففر بودم و میخواستم زااااار بزنم وقتی اونارو تو اون کلاس دیدم...
3) نگم بهتره...آبرومون میره....
بعد که نشستم دیدم جز کیمیا و 1.6 ایا که ازشون متنفر بودم فقط هلیا رو میشناسم...خلاااااصه...پیش هلیا نشستم و سال تحصیلی شروع شد... !
وضعیت من : از 2.1 متنفر بودم!!
کم کم با ستاره دوس شدم و بعد کللی چونه زدن با راضیه تونستم برم پیش ستاره بشینم...
بعد با مژده و ساقی و سارا و ثمین آشنا شدم...
وضعیت من: از بچه های 2.1 خوشم اومد!
اون موقع من با کیمیا ایییینقد دعوا میکردمممم...
بعدم که مدیر کارسوق شدمو...
 هعی...یادش بخیر...کارسوق ... تو کار کارسوق کردن فقط رای گیری کردنو بلد بودیم ... :))
بعدم که افتضاح بود دیگه کارسوقمون!
وضعیت من: از همه ی بچه های 2.1 خوشم اومد...2.1 رو دوس داشتم!
از کارسوق ب بعد به طرز عجیبی ما با هم صمیمی شدیم....
سال دوم تموم شد و صفری رفت....و من از اون موقع تاحالا ندیدمش... فقط یه بار صداشو شنیدم....
سال سوم رسید...رعنازاده شد معاون پایمون... بمون گفتن کلای بندیا همونه...ولی وقتی رفتیم تو کلاس...متوجه کلی تغییر تو کلاس شدیم....هلیا کلاسشو عوض کرده بود.... مهگل و مهشاد از کلاسای دیگه اومده بودنو...نوریانی  یه انتقالی از فرزانگان 3...
کلاس خوبی بود...عالی بود...هرکدوم از بچه ها یه اوعجوبه هستن ...



بچه های 3.1 و عکسا!

دیدگاه ها : کامنت آیا؟؟
آخرین ویرایش: شنبه 30 اردیبهشت 1391 05:03 ب.ظ

ساران.....

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 08:59 ب.ظ

نویسنده : کبری در فراق کبرا

سلام!!!گفتم بعد از مدت ها یه آپی کنم!چه روز غمگینی بود امروز!من تو مدرسه اصلا گریه نکردم ولی تو خونه کلی گریه کردم باورم نمیشد!باورم نمیشد که دارم گریه میکنم!!!!!!!

روز اول،ساعت اول،دقیقه اول و ثانیه اولی که وارد1/3شدم به خودم قول دادم با هیچ کس حرف نزنم و با هیچ کس گرم نگیرم داشتم خودمو گول میزدم فکر میکردم با این کارا میتونم مامان بابام راضی کنم از خیر فرزانگان 1 بگذرن و منو بفرستن همون مدرسه ایه که با تمام وجودم دوسش داشتم!

اول سال من از همه متنفر بودم از مامانم از بابام از فرزانگان1 و از همه چی!!!!!!!!!تو بدترین وضعیت ممکن بودم!عزمم جزم کرده بودم سر قولم وایسم.انقدر درباره دوستام حرف زدم و به خاطرشون گریه کردم که مامان بابامم به گریه انداختم  خیلی روزای سختی بودن شلوغ کردناتون و شیطنت هاتونو براشون تعریف میکردم بلکه فکر کنن فرزانگان1 خیلی مدرسه بدیه!!ولی تاثیری نداشت.جو کلاستون فوق العاده بود!منو به صورت خوکار کشیدید سمت خودتون طوری که واقعا خوشم اومد ازتون!من این موضوع رو تا همین دیروز انکار میکردم ولی امروز ،اشکام ........

حالا من عاشق1/3ام!هر چند سبا میگه دوجبهه است اما به نظر من اینطور نیس!اگر تو فرزانگان3 بودید میفهمیدید اونجا چیزی به اسم کلاس وجود نداره و فقط اکیپ های دوستی مهم ان!فقط و فقط!هیچ هماهنگی بین بچه ها نیس کلاس پارسال من دقیقا دو گروه بود که این دوگروه به شدت از هم متنفر بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی دلم برا1/3تنگ میشه همین و بس!!!!

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 09:39 ب.ظ

عنوان دار (1)

یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 11:46 ق.ظ

نویسنده : mijda
ارسال شده در: 4پایــــــهـــ تنوریــــــ! ، داستان ، عرایض دوست عزیز! ، تحسینی! ، طنز (دلقکی؟!؟!) ، اعتراضی! ،

خب سلام خب

خب من دارم گند میزنم خب

خب همین خب

خب سارا داستان بزار خب

خب بچه ها بیاین اپ کنین خب

خب تقصیر مننژغوشتولوقه خب

خب حالا خودش حرف میزنه خب

سلام دوستان

ثوری کجایی؟؟؟؟؟؟

من اینجا توسایت نشستم

الان من به زور دارم مینویسما ااااااااااااا

کبی مطنمکشتهسرئبئیدئ

ئهههههههههههههههههههه

من دلم ثوری رو میخواد من دلم ثورسیبمتاسهثخقفثنملتقثعخکعخح/ککیم

یااااااااا

کیمیا

مننژغوشتولوق

خخخخخخخخخخخخخ

خب دیگه چی

سلام بچه هاااا کیمیا دئتاع بـــــــــــــــــــــــــلههههه کیبردو آزاد کرد کینلعغبنثلمناث نه مث که نکر

of nd’I fsiji of

خب دیگه بسته خب

مثکه موسویم اومد دیگه

خخخخخخخخخخب

جمله معروف که شقایق میگه

چرت و پرت بگویید تا رستگار شوید.

خخخخخخخخخخخخ

مثکه به اندازه کافی گند زدم

:-خخخخخخخخخ

هعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــییییییی

ستاره میگه اصن حالم خوب نیسشششششیسیبلاتنمکگ

چراااااااااااا؟!؟!؟!؟!؟

سبا میگه که اینجا سایت یکه ای لاو یو 1-3

واسه عوض شدن فضا

قمبریانسضصثقفغعهخحجچشسیبلاتنمکگظطزرذدئوپ

یا قمبریانسخخخخخخخخخخخخخ

قلب به میم

خخخخخخخخر

گووووووووووووووووووووووووووووزو

 ستاره هنر نمایی میکند

و اینجاس که شاعر میگه ریدی بو میدی

و اینجا جا داره یادی از ثوری بکنیم که میگه نمـــــــــــــــعــــــــــــــــــــــــــــک

وی لاو یو پی ام سی

و شاعر تغییر عقیده میده نریدی بو نمیدی

و اگه برینی هم باز بو نمیدی

اما ممکتنهقف457بترک

حالا بیبیلی بیریلی و

باورتون میشه امتحان پرورشی داریم اخخخخخخخخخخجون

بسوزه پدر عاشقی  

میژدا  پاشو

حالا بگین من کیم

سلام از طرف من

مثکه هنوز تموم نشده ها

چرا دیگه

 




دیدگاه ها : :-خخخخخخ
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 12:24 ب.ظ

بی عنوان

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 09:23 ب.ظ

نویسنده : SarA M

من مانده ام ز پا

                            ولی آن دورها هنوز

نوری ست

                    شعله ای ست

                                              خورشید روشنی ست

که میخواندم مدام....

اینجا درون سینه ی من زخم کهنه ایست که میکاهدم مدام...




دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 09:25 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 17 1 2 3 4 5 6 7 ...